آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۰۹۰۴
۰۸:۰۲

۱۴۰۵/۰۳/۰۶
گفت‌وگو با مادر شهید قربانعلی ولی‌زاده؛

 اسماعیلِ من، در عید قربان آمد و در شلمچه قربانی شد

تقویم روی عید قربان متوقف ماند، اما منای او نه در مکه، که در شلمچه بود. مادری با صلابت، از ابراهیمی می‌گوید که اسماعیلش را به قربانگاه عشق فرستاد؛ جوانی که در عید قربان آمد تا در خاک تفتیده جنوب، زیباترین بندگی را معنا کند. حالا او نشسته است و با وقاری تمام، روایتگر ذبح عظیمی است که در شلمچه به وقوع پیوست.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ عید قربان، روز بریدن از تعلقات و به مسلخ بردن «من»‌های درونی است؛ روزی که ابراهیم (ع) سربلند شد و اسماعیل (ع)، مِهر تایید بر بندگی زد. اما در تقویم سرخ شهادت، عید قربان معنای دیگری هم دارد. در کوچه‌پس‌کوچه‌های باصفای روستای «سوواری» از توابع بیجار، سال‌ها پیش پسری چشم به جهان گشود که نامش را به یُمن شبِ تولدش، «قربانعلی» گذاشتند. قربانعلی، گویا از همان بدو تولد با واژه «ایثار» گره خورده بود. او آمد تا نه فقط نامش، که تمام هستی‌اش را در راه معشوق، قربانی کند. امروز، در آستانه این عید بزرگ، میهمان سفره دل مادری صبور و پدری فداکار هستیم که در خانه‌ای باصفا در «نظرآباد» البرز، خاطرات فرزند شهیدشان را چون گوهری درخشان در آغوش گرفته‌اند. مادری که با لهجه شیرینش، از نان گرم تنور و آخرین وداع می‌گوید و پدری که با چشمانی بارانی، از پاکی و حجب‌وحیای پسری می‌گوید که حتی نخواست برادر بزرگترش کار سنگین انجام دهد. در ادامه، روایت شنیدنی و صمیمی زندگی شهید والامقام «قربانعلی ولی‌زاده» را از زبان مادر بزرگوارشان می‌خوانیم؛ روایتی که از عید قربانِ سال ۱۳۴۶ آغاز شد و در جبهه‌های شلمچه به آسمان پیوست.

 اسماعیلِ من، در عید قربان آمد و در شلمچه قربانی شد

 هدیه‌ای که خدا در شب عید فرستاد

بسم الله الرحمن الرحیم. خوش آمدید صفا آوردید. من مریم قیداری هستم. می‌پرسید از قربانعلی؟ مادر به فدای آن اسم دهان‌پرکن و قشنگش بشود. خانه ما در روستای «سوواری» بیجار، همیشه پر از رفت‌وآمد بود. هفت تا بچه داشتم؛ سه تا دختر و چهار تا پسر. قربانعلی فرزند سومم بود، اما انگار از همان اول حسابش با بقیه فرق داشت.

یادم هست وقتی باردار بودم، مدام زیر لب دعا می‌کردم: «خدایا! فرزند صالح و سالم به ما بده. نمی‌خواهم دست‌خالی از این دنیا بروم؛ فرزندی بده که دست‌گیرمان باشد، احسان برایمان بدهد.» خدا هم انگار صدای دلم را شنید. شب عید قربان مصادف با سوم تیر ماه 1345، بود که سر و کله‌اش پیدا شد. در روستا یک مرد باسواد و آگاهی داشتیم به اسم «علی‌بیگ». من گفتم اسم بچه را بگذاریم «ابراهیم»، اما علی‌بیگ نگاهی به تقویم کرد و گفت: «چون شب عید قربان به دنیا آمده، اسمش را بگذارید قربانعلی.» ما هم حرفش را روی چشم گذاشتیم. شد قربانعلیِ ما؛ اسماعیلی که در عید قربان آمد تا سال‌ها بعد، قربانیِ راه امام حسین (ع) شود.

 

 پسری که حتی به گوسفندها هم مهربان بود!

قربانعلی از آن بچه‌هایی نبود که از دیوار راست بالا برود و داد همسایه را در بیاورد. نه به خدا! از همان بچگی تا وقتی که قد کشید و سرباز شد، لنگه نداشت. ساکت، آرام و سربه زیر. اصلاً کسی در روستا نبود که از او شاکی باشد. ما در روستا گاو و گوسفند داشتیم. قربانعلی تا کلاس پنجم بیشتر درس نخواند؛ نه اینکه نخواهد، نه! در روستا چوپان نداشتیم و او می‌خواست کمک‌حال پدرش باشد. 

عاشق کار بود. گاهی می‌گفتم: «مادر جان، شب است، نرو باغ، خطر دارد.» اما مگر گوش می‌کرد؟ می‌رفت و با آن دست‌های کوچکش کار می‌کرد و نمی‌ترسید. بزرگتر که شد، نوبت آبیاری و علف‌چینی بود. تمام صنعت و هنر قربانعلی، همان کار روی زمین‌های کشاورزی بود. وقتی هم که وقتش آزاد می‌شد، با بچه‌های روستا توپ‌بازی می‌کرد. آن‌قدر غرق بازی می‌شد که نصف شب برمی‌گشت، اما با همان خستگی هم اول به حیوان‌ها سر می‌زد تا تشنه و گرسنه نمانند.

 

 ماجرای خواستگاری و فداکاریِ پنهانی

جوان شده بود و برازنده. یادم هست خواب دیدم با برادر بزرگش و دو نفر دیگر به خانه ما آمدند. در خواب به من گفت: «مادر، بیا برویم خانه بهرام‌بیگ.» دخترِ بهرام‌بیگ را می‌خواست. در خواب دیدم که بهرام‌بیگ روی زانو نشسته و قربانعلی از او می‌پرسد: «چرا دخترت را به من ندادی؟» 

در بیداری هم یک‌بار حرفش شد. اما آن موقع اوضاع آرام نبود، زمزمه جنگ و سربازی بود. به او گفتم: «مادر جان، الان وقت ازدواج نیست، بگذار وضعیت آرام شود.» قربانعلی فقط نگاهم کرد و گفت: «پدر، مادر، یعنی من زنده می‌مانم؟» دلم لرزید. گفتم: «این چه حرفی است؟ مگر قحطیِ دختر است؟» به خاطر احترام به ما، دیگر حرفی نزد و تمامِ دلخوشی‌اش را گذاشت و رفت دنبال دفترچه اعزام.

 

 شیری که حلال شد و پسری که هوایی شد

یک روز دم در نشسته بودم که دیدم دو تا سرباز می‌آیند. قربانعلی صحرا پیش گوسفندها بود. سربازها گفتند اسم پسرت برای سربازی درآمده. غروب که از صحرا برگشت، پدرش ماجرا را گفت. من منتظر بودم ناراحت شود، اما لبخندی زد و گفت: «چرا ناراحت شوم؟ خیلی‌ها می‌روند و شهید می‌شوند، من چرا نروم؟»

یک‌هو جدی شد، زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «مادر، اگر شیرت را حلالم کنی، من شهید می‌شوم.» به امام حسین (ع) قسم، از همان‌جا فهمیدم پسرم دیگر زمینی نیست. او راهش را پیدا کرده بود.

 آخرین نان گرم و آخرین وداع

نوروز بود. چند روز قبل از عید به مرخصی آمد. گفت پانزده روز پیش شما می‌مانم. عید را ماند و صفا داد به خانه‌مان. دو روز از سیزده‌بدر گذشته بود که باید می‌رفت. من مشغول پختن نان بودم. بوی نان تازه کل خانه را برداشته بود. آمد کنار تنور و گفت: «مادر، یک نان به من بده که برای خرجی راه می‌رویم.» پرسیدم کجا؟ گفت پسرعمه‌ام صدایم کرده. 

نگو که می‌خواهد برود و دیگر برنگردد. نان را گرفت و رفت. کمی بعد زنِ معلم روستا آمد پیشم. دیدم مدام به چشم‌هایم نگاه می‌کند و به در و دیوار خیره می‌شود. حالش عادی نبود. نگو تمام روستا خبر داشتند که این بار، رفتنِ قربانعلی بازگشت ندارد، اما کسی دلش نمی‌آمد به من بگوید.

 وقتی تمام روستا سیاهپوش شد

من در خانه نشسته بودم که دیدم عمه جمشید و حمیده آمدند. مدام آه می‌کشیدند. پرسیدم: «چه شده؟ چرا این‌قدر پریشانید؟» گفتند: «برادرِ عروستان شهید شده.» گفتم: «خدا صبرشان بدهد، خدا بقیه سربازها را حفظ کند.» اما دلم گواهی بد می‌داد. یک‌هو دیدم مُلای روستا و اعضای انجمن دارند می‌آیند سمت خانه ما. از روی پل که عبور کردند، دلم ریخت. داد زدم: «بچه چه کسی شهید شده؟» حمیده دیگر طاقت نیاورد و گفت: «قربانعلی شهید شده...» دیگر نفهمیدم چه شد. فقط دویدم بیرون. تابوت را گذاشتند جلوی در. پدرِ عروسم گفت: «بیا ببین برای پسرت عروسی گرفته‌ایم.» در تابوت را که باز کردند، دیدم تمام سربازها دارند گریه می‌کنند. گفتم: «گریه نکنید مادر! شما پسرم را به من رساندید. خدا از شما راضی باشد.» همان‌جا یاد خوابی افتادم که چند روز قبل دیده بودم؛ حضرت امام (ره) را در خواب دیدم که به من می‌گفت «صبر کن». و حالا وقت صبر بود.

 دیداری که به قیامت افتاد

قربانعلی من، در شلمچه، روی تانک کار می‌کرد. فقط پانزده روز مانده بود تا خدمتش تمام شود، اما خدا او را برای خودش جدا کرده بود که در بیستم فروردین ماه 1362 به شهادت رسید. حالا هر وقت دلتنگش می‌شوم، سر خاکش در «اوش گومز سلطان» می‌روم. هرچند الان در نظرآباد هستیم، اما جاده‌های بیجار هنوز بوی قربانعلی را می‌دهند. 

گاهی در خواب می‌بینمش. یک‌بار خواب دیدم مادربزرگش را هم با خودش برده به بهشت. آخر مادرم خیلی او را دوست داشت؛ اسم برادرِ خدابیامرزم هم قربانعلی بود و مادرم می‌گفت این بچه جای برادرم را پر کرده است. 

حالا در هر عید قربان، یادِ «قربانعلی» خودم می‌افتم. پسری که هیچ‌کس را آزار نداد، حتی وقتی بلندگوی مسجد خراب می‌شد، پیش‌قدم بود تا درستش کند. او رفت تا ما بمانیم. من برای تمام جوان‌های این مملکت دعا می‌کنم. هر کس که از این کوچه رد می‌شود و پرچم شهید را می‌بیند، التماس دعا دارد. من هم می‌گویم: «خدا پشت و پناهتان باشد، جوان‌ها! راه قربانعلی‌ها را گم نکنید.»

 

 گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

برچسب ها:
ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه